برای دوستی که نوشته بود کم کار شده ام و کم کاری ام را نمیپذیرند !
این وبلاگ فعلا" شبیهِ یک کلبه ی متروکه است که باید درش را بست! گِل گرفت حتی !
تا روزی که شاید باز شود شاید هم فراموش کنیم دخترکِ دلتنگِ آن روزها را ....
برای دوستی که نوشته بود کم کار شده ام و کم کاری ام را نمیپذیرند !
این وبلاگ فعلا" شبیهِ یک کلبه ی متروکه است که باید درش را بست! گِل گرفت حتی !
تا روزی که شاید باز شود شاید هم فراموش کنیم دخترکِ دلتنگِ آن روزها را ....
چشمهایم را میبندم ... نفس میکشم
مطمئن میشوم که دنیا را در مشتم گرفته ام ! آنقدر که میتوانم یک نه یا آری ِ بزرگ بگویم و همه چیز تغییر کند ...
آرام میشوم ... با همین فکر که هنوز همه چیز در دستم است ....

دلم برای شهری که بیرحمانه ترکش کردم تنگ شده !
بله! بعد از سه سال نفرت دقیقا" ساعتِ 4:18 دقیقه ی بامدادِ امروز سه شنبه 11 مرداد ماه دلم برای آن شهر کوچک و مردمِ سنگدلش تنگ شد!
روزهای غریبی بود... نه کسی را میشناختم و نه جایی!
تنها آدرسِ یک دانشگاهِ نیمه ساخته داشتم که همان هم پیدا کردنش 40 کیلومتر دور از شهر توی بَرّ و بیابان دلِ شیر میخواست ...
آنقدر آن روزها گیر و گرفتاری داشت و با سرعت میگذشت که تنها خاطره هایی محو ازشان باقی مانده اما از روی همان ها هم واقعی ترین تصویرها ظهرهای داغی بود که تنها و دلتنگ توی خیابان های غریبه راه میرفتم و فکر میکردم چه طور ممکن است چهار سال توی این بیغوله وسطِ یک مشت آدمِ زبان نفهم دوام بیاورم ...
...
دلم این جور وقتها برای مادر و پدرم هم تنگ میشود ...
یکی دوبارش آنها هم بودند ... مثلِ همان روزِ اولی که کنارِ خیابان روبه روی خانه ی چهارطبقه ی آجرسفالی که پنجره های سبز داشت پیاده ام کردند و مادرم پنهانی اشک هایش را پاک کرد پدرم صورتش را آنطرف گرفت و گفتند حالا که تصمیمت را گرفته ای که بمانی مراقبِ خودت باش!
...
و من ماندم و کوچه ها و نگاههایی که رد شدنِشان حتی نیمه های روز هم ترس داشت ...
...
من مانده بودم و یک انتخابِ سخت
بله !
انصراف دادم و برگشتم ! از چیزهایی که آروزیشان را داشتم دست کشیدم !
سه سال گذشت و هیچ جای دنیا را نگرفتم
هنوز نمیدانم اگر مانده بودم واقعا" دوام می آوردم یا ....

ساعت 4:26 دقیقه صبح است ! از کودکی عادت داشتم هرشب دفتر خاطره هایم را که باز میکردم ساعت بنویسم و شروع کنم ... هنوز هم به سرم مانده!
هنوز هم شب ها خوابم نمی آید و احساس میکنم این ثانیه ها حیف هستند برای خواب ...
باید بیدار ماندشان و خیال بافت ...
دو- سه ساعتِ پیش آمده بودم که بخوابم
هوسِ چای تازه دم کرده بودم ... از تختم پایین آمدم موهایم را بالای سرم جمع کردم و توی تاریکی سعی کردم پاهایم را روی کتابهای کفِ اتاقم نگذارم
چراغِ کم نورِ قرمز را روشن کردم تا کتابها را ببینم ... دیدنشان و اینکه توی اتاقم پخش شدند حس خوبی دارد
نمایشنامه سه روایت از زندگی ... رمانِ خراب کاریِ عاشقانه
رمان مگره و مرد خانه به دوش
کتابِ سرشت و سرنوشت بالای همه بود ... بارها خواندمش ...
یک نامه از رومن گاری
همهی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیشتر پیش رفت، بیشتر یادِ آن کلمه میافتادم...
معروف ترین جمله ایست که از رومن گاری در ذهنم هست ...
نمایشنامه خیانت ...
هیروشیما، عشقِ من ...
سنگِ آفتاب، شعرِ بلندِ اوکتاویو پازتمامِ این کتابها در هم و بر هم روی زمین ریخته بودند ... بعضی شان را چند بار خوانده ام و بعضی را چند صفحه ...
آبرنگ و چند لیوانِ رنگ هم روی زمین بود ... هنوز هم هست ... شیشه ی مرکب هم
بلند شدم چای دم کردم و برگشتم ... توی تاریکیِ خانه عاشق آهسته راه رفتنم و صدای قل قلِ چای ...
ساعت 5:19 است ... همین طور که مینوشتم کتاب ورق میزدم
این شبهای مرداد انگار همیشه همین جوری اند ...
من نرسیدم
گم کردهام راه را
در سایهی تاریکی
در سپیدهی بیسایه
طاقت از کف دادهام انگار
جامی در دستم
مستم
گوش میچسبانم به دیوار
که از هر روزنی
چیزی بشنوم
آدونیس

تا همین یک ساعتِ پیش هزار جور فکر و برنامه و ایده توی سرم بود... آنقدر که مدام میترسیدم وقت کم بیاورم ...
از بعدازظهر تا همین یک ساعتِ پیش توی ذهنم هر جا هم که بودم برنامه ریزی میکردم... هزار تا کلاس و امتحان و کارهایی که دوست داشتم ...
اما الان اعتراف میکنم هیچ کدامشان نیستند دیگر!
یک ساعت است دست از همه شان کشیده ام ... دلیلش را هم تنها خودم میدانم که بهتر است همین طور هم بماند ...
توی سرد ترین نقطه ی اتاقم نشسته ام یک آهنگی که نمیدانم چیست گوش میکنم مثلِ هرشب همین موقع ها شیرکاکائو با کیک میخورم و عینِ خیالم هم نیست که چه تصمیمی گرفته ام...
عینِ خیالم نیست که چقدر اوضاع با یک ساعتِ پیش فرق دارد !
به این حالت شاید میگویند پوست کلفت شدن! شاید هم به قولِ یک دوستی که توی همین یک ساعت هزار جور نظراتِ روانشناسانه راجبم داد زرهی فولادی روی تمامِ احساس هایم کشیده ام ...
که نه دلتنگ شوم نه یادم بیاید یک ساعتِ پیش چقدر خوشحال بودم
...
به هرحال واقعیت است ...

روی تختم نشسته ام ... تکیه داده ام به پنجره ی پشتِ سر
فنجانِ چای را گذاشته ام روی میزِ کوچکِ کنارم و فیلم میبینم
امروز 30 اُمِ تیر ماه است ...
سالگرد و سالمرگ و نمیدانم ... هرچه که تلخ تر باشد همان اسمش است ...
یک جایی که یادم نیست کجا خواندم میزانِ اشکهای دنیا ثابت است ... یعنی اگر کسی جایی شروع به گریستن کند آن یکی کمی آنجاتر اشکهایش را با پشتِ آستین پاک میکند ...
یک جورهایی اگر این گفته درست باشد انگار که این یکساله بارِ تمامِ اشکهای دنیا را فقط من به دوش کشیده ام
آن روزها مدت هاست که تمام شده ... حتی فکرِشان را هم نمیکنم
این روزها خوب هستند و پُر از اتفاقِ نو
دلخوشی های شیرین و خنده های شاد ...
نوشتم که همینجا بماند ... آن روزها را همینجا... همین گوشه در تاریکی های همین وبلاگ جا میگذارمشان ...
...

یک نفر دستِ این روزهای بازیگوشِ لعنتی را بگیرد و از رویاهایم دورشان کند ...
فصلی که دیروز آخرین و بدترین روزش بود بهار بود؟؟؟؟
بهار و این همه دلتنگی؟
روی نیمکتی نشسته بودم و حرف هایش را میشنیدم ...
تنها میشنیدم ... حواسم پِیِ دختر بچه ای بود که روزها این حرفها را تکرار کرده بود و آنقدر گفته بود که دلتنگی هایش دلِ خودش را هم میزد ...
دخترکِ آن روزهایم ...
...
این روزها همه جوره است ... هم دوست داشتنی و هم تلخ ...
یک آرزو مانده
به امیدِ همان ...
یک اتفاق که بدونِ استثنا یازده ماه است تکرار می شود ...
اول ها هرروز بود و شاید روزی هزار بار ....
اما حالا بعد از یازده ماه و در ایده آل ترین شرایط تبدیل شده به دو روز یکبار ....
پیجِ فیسبوکش را باز میکنم ...
درست هر دو روز یکبار
به همان دلیلِ همیشگی ... کنجکاوی یا خودآزاری !
همیشه هم زیرِ لب بدترین فحشی را که بلدم میگویم ...
می بندمش
همیشه هم تا یکی دو ساعت همین طور زل میزنم به یک نقطه و فکر میکنم و مدام این سوال را می پرسم که چرا؟
میروم به آن روزها و بعضی وقتها به جای ِ او هم فکر میکنم ...
مثلا" فکر میکنم الان خوشحال است یا ناراحت
شاید هم پشیمان است
اما قیافه اش این طور نشان میدهد که اصولا" از این آدمهاست که ارزش و اعتقاد و زندگیِ دیگران به هیچ جایشان هم نیست ...
بعد هم مدام خودم را لعنت میکنم که چرا باز هم دیدمش ...
و دو روزِ بعد باز دوباره ........
...
امشب فهمیدم سالادِ فصل بدونِ تو اصلا" خوردن ندارد ... :(
سرم تیر میکشد
از بی خوابی ست... همیشه یکشنبه ها 8 صبح کلاس دارم! همین طوری میشوم
بماند که بیشترِ روزهای هفته ی پیش هم درست نخوابیدم
...
سرِ کلاسِ صبح همه ی حواسم به دخترکِ کناری بود
مدتی میشود که میشناسمش
دخترِ گیرایی نیست ... کم حرف است ... یک جورهایی هم انگار بیخیالِ همه چیز است و از همه مهمتر اینکه با سهمیه آنجا نشسته است و افتخار هم میکند ...
به عبارتِ دقیقتر اگر بخواهم بگویم از آن دسته آدمهایی ست که اصلا" تحملشان را ندارم
اما امروز همه ی حواسم پیشِ بوی عطرش بود!
شاید اصلا" بوی عطر نبود اما حسّ فوق العاده ای داشت
گرم ... صمیمانه ... مهربان
حسی که همیشه نسبت به نگین داشتم
...
انگار تمامِ دنیای اطرافم خلاصه شده بود در یک حوضِ کاشی کاری و یک دنیا ابر ...
آرامشِ مطلق
آنقدر این حس مرا به خودش جذب کرد که حتی به دخترک پیشنهاد دادم بعد از کلاس برسانمش
...
بعد از آن توی راه به این فکر میکردم که چقدر آدم هستند که باید در زندگیِ آینده ام بشناسمشان!
چند وقتی ست که کلا" حواسم را جمعِ این کرده ام که دوستانم را تک چین کنم
حتی فرند های فیس بوک را!
به نظرم فیس بوک احمقانه ترین جای دنیاست!
یک عده آدم یا از سرِ بی کاری و یا بی کسی دورِ هم جمع میشوند عکسهای عموما" مذخرف میگیرند و بعدش با هزار و یک نرم افزار ِ مجهز آب و رنگشان را داغ تر میکنند و هی به ظاهر قربان صدقه هم میروند و پشتِ سر چشمِ ِ هم را کور میکنند
...
این معنیِ زندگی ست؟
اگر این است پس رویایی که همیشه در ذهنم داشتم کجایِ این دنیاست؟
از این همه ادمِ ِ رنگ به رنگ که فقط چشم دارند و هیچ چیز غیر از آن خسته شدم
...
به لطفِ همین فیس بوک این روزها همه یا عکاس شدند یا شاعر و روز در میان هم عاشق!
به اینجا قرار بود برسیم؟

جشن بود ... عروسی بود ... عزا بود ...
درست نفهمیدمپی نوشت : یک روزِ برفیِ پا نخورده زمستان
شفاف چون شیشه ...
عشقِ من چون نفس کشیدن است در جنگلِ پر برف سپیدارها
دوست داشتنِ تو ...

کمی از نیمه شب گذشته
فنجانِ قهوه ی ترک را گذاشته ام روی میز مدام بهمش میزنم و دست هایم را روی بخارش میکشم ...
به عادتِ هر شب همین ساعت سِکرِت گاردن ...
خاطره هایی که هربار توی فنجانِ قهوه ام گم میشوند
آنقدر آن روزها را مرور کردم که دیگر یادآوریشان زمان نمیخواهد
مثلِ یک فیلمِ تدوین شده توی ذهنم هستند ...
انگار میدانم فقط باید تلخ ترین ها را به خاطر آورد
...
تمامِ مدت امروز فکرم پیشِ دخترکی بود که با قیافه ای غمگین تنهایی آمد
کاملا" آرام
مانتو و مقنعه ی سیاه رنگ و ساده
حتی به نگاههای کنجکاوِ ما هم اهمیتی نداد ....
پشت ِ یک میزِ دو نفره تنها نشست ...
به گمانم خنده های ما عذابش میداد که کمی نگذشته جایش را با صندلیِ آن طرفی عوض کرد
پشتش شد به ما !
...
شاید او هم آمده بود آنجا تا تنهایی قهوه ی ترک سفارش دهد
هی تنهایی خاطره هایش را مرور کند
هی بگوید کجای کار غلط بود؟
هی بفهمد غلط و درست اصلا" مهم نیست
گاهی فقط شانس مطرح است که نه من داشتم و نه دخترکِ غمگینِ امروز...
بیرون که آمدیم هنوز نشسته بود
...
کاش توانسته باشد قهوه اش را بدونِ بغض تمام کند
...
هزار بارتصمیم گرفته بودم فایل های موزیکِ لپ تاپ را مرتب کنم
اما انگار نمیشود
خیلی سخت تر از چیزی که فکر میکردم است
از هر گوشه اش یک آهنگ سر در می آورد و پشت بندش یک دنیا خیال ...
هزار ساعت هم برای شنیدن و خیال بافتنشان کم است ...
مثل همین آهنگی که صدای ویولونش همیشه آشناترین است و میروم به آخرهای اسفند
یک روزِ شبهِ بهاری!
تریای داروسازی
...
یِرز اِگو , وِن آی واز یانگر ....
چند اسفندِ دیگر؟؟؟
بهارِ آن سال را هنوز به یاد دارم ...
آنقدر باران باریده بود که پارک شده بود شبیهِ یک لکه ی سبز وسطِ دودِ خیابانهای این شهر ...
آن دریاچه ی کوچک را ...
که بالاترین نقطه ی پارک بود
پر از اردک و ماهی ...
حتی آنهایی که با قلاب می آمدند و با سطل های ماهی می رفتند ...
و دخترکی که هر روز عصرهایش را گوشه ی پارک روبه روی همان آبچه ی کوچک روی تنها نیمکتِ آن حوالی میگذراند ...
هر روز یک مشت کاغذ همراهش بود و یک دفترِ آبی رنگ ...
میخواند :
آهوی پا به ماه برو!! رفتنت بخیر
شاید که عامدانه سرم گیج میخورد
...
و راه تا بی انتها باز بود ....
...
ساعت شش و نیمِ بهار لم داده است روی ایوان ...
صاف نشسته ام روی تخت
هنوز از ته مانده ی دیشب بیدارم...
سیگار پشت سیگار است که در خیال دود میکنم ... دستم هزار بار به روی پاکتش لغزید و هزار و یکبار گفتم چیزی را که کنار گذاشتم کنار رفته است دیگر ...
بازگشتن ندارد که ...
صدای گیتارِ پسرکِ طبقه ی بالایی را میشنوم ... ساعتهاست که بی وقفه میزند ... انگار او هم خواب ندارد
...
تکلیفِ نگاه های بی سر و تهِ آن ماهی که روشن شد! اما این یکی ها هنوز احمقانه دورِ اتاق دنباله ام میچرخند ...
درست یادم نیست چه فکری در سرم بود آن روزها که تابلویی بزرگ از چهار ماهی ِ سیاه و سه گل ِ سفید که نمیدانم لاله اند یا نیلوفر مشخصا" برای دیواری روبه رویی ِ اتاقم کشیدم
سه سال شده اند ...
درست به سنّ همانی که تازگی ها مرد
...
ماهی قرمز ها احمقند ... نشان به این نشان که مدام به آدمکها میخندند و دورِ تنگ برایشان میرقصند ...
...
پاهایم خواب رفته اند ... دراز میکشم روی تخت
همه شان را از ته به سَر از بَر میخوانم ...
دورند اما ...
همه شان را خوب میشناسم ... آنقدر که میدانم همگی در رویا عاشقِ فاحشه هایی هستند که در تخت سیگار دود میکنند
... که چشمهایشان شبیهِ یک جفت شیشه است
یادم باشد ماهی ام را جایی کنارِ آبهای آزاد به خاک بسپارم
بیچاره تا روزهایی آخر رویای دریا داشت
حیفش بود برای مردن
ماهیِ خوبی بود یک جورِ احمقانه ای گاهی زل میزد به چشمهایم
اگر سالها پیش بود شاید نوشته بودم دلتنگش میشوم
...
آخرین ساعت های مانده به تحویل سال است ...
صدای پیانو میآید که با صدای ِ گیتاری که آن طرف تر توی حال میزنند در هم رفته اند
سال تحویل ها همین جوری توی سرم میچرخند
تحویلِ سالِ گذشته ...
روی آن مبلِ بزرگِ وسطِ خانه نشسته بودم ساعت به گمانم 9 ِ شب بود
دانه دانه اشک هایم را از گونه هایم جمع میکردم ...
بدجوری دلگیر بود
همه روزهای قبل و بعدش هم همین بود ...
89 بد بود!
فقط همین... از این بد هایی که طعمِ بدی هایشان همیشه سنگینی میکند ...
اینجا روی این تخت وسط اینهمه کتاب و نوشته...
جای خالی ِ"او" که دغدغه ی تمامِ ِلحظه هایم بوده
چراغ هم خاموش است
نور نمیخواهد که ... همه شان را از بَرَم
واقعا" فرقی دارد سال نو بشود ؟
کاش این تحویلِ سال شبیهِ پارسالی نمیشد .....
اسفند بی رحمی است ...
خاطره میگیرد ... جان میگیرد و مانده ام حیران که این عشقِ صاعقه وار را ...؟؟؟
ماندگار شد ! گیره به همه ی تاریخ ها !
برف میبارد و این عصرهای لعنتیِ اسفند انگار تمامی ندارد
امان از ...
آن دستها ... نگاه ها ... همان چشمها و ... همان عشق
آن وقتها هم روزهای سردِ سال بود ...
...
من باز گشته ام , میدانی که! مدتهاست ... هرچند همه چیز را بر باد داده ام ... نه سر زلفی مانده و ...
از آنطرفِ اینهمه اندوه ... کاش برایم بخندی
بُلَند
اینجا رو با همه ی سختی هاش و تمامی حس هایی که وقن نوشتن بهم میداد دوست داشتم ...
اما شاید باید رفت ...
....
در را که باز میکنی برف میآید
در را که باز میکنم ... تو امده ای
نگاهت برفی است
برف با تو آمده است...

...
سرم روی شانه اش بود ...
همان شانه ای که روزی پناه بود !
گفت: اگه معلوم شه که باید از هم جدا شیم مطمئنم بالاخره فراموشم میکنی , دوباره عاشق میشی ... خوشبخت میشی!
اشکهایم روی قالی میچکید ! در دلم گفتم اشتباه میکنی !
این تویی که مدام فراموشم کرده ای! دل به هوسی سپرده ای و خیال میکنی خوشبخت میشوی ...
گفتم اگر رفتی هرگز برنگرد ... میخواهم تنها بمانم! حتی اگر برگردی بازهم میخواهم تنهای تنها بمانم ...
خندید گفت میگی نیستی دیگه! اگه قرار شد برم پس هیچوقت بر نمیگردم !
اما میدانم اگر برود باز میگردد ! حتی اگر سالها این میان باشد!
هق هقم را در گلو خفه کرده بودم ... نمیخواستم شانه هایش ... خاطره هایم خیس شوند ...
نمیخواستم بداند چقدر شکسته شده ام ...
نمیدانم چرا هنوز همه چیز شبیهِ آن روزهاست ...
میگوید نیست ! پوزخند میزند میگوید آن روزها هانی مون بود! تموم شد ...
اما نمیفهمم پس چرا امشب درست مثلِ خاطره ها بود!
شک ندارم! "او" نمیداند این روزها چقدر ذراتِ وجودم درونِ اشکهایم حل شده اند ...
نمیداند چه ها کشیده ام ...
از راه که آمدم تمامِ سر تا پایم "او" بود ... حسّ "او" ... عطرِ "او" .... خیالِ "او"
به رسمِ دلتنگیِ همیشه حافظم را باز کردم ...
نوشته بود:
نسیمِ باد صبا دوشم آگهی آورد
که روزِ محنت و غم رو به کوتهی آورد ...
همیشه باور داشته ام حافظ راست ترین را میگوید ...
شبیهِ همان روزی که 8 ماهِ پیش گفت :
حافظ مَبُر امید که آن یوسفِ مهروی
باز آید و از کلبه ی احزان به در آیی
و "او" آمد !

از خیابان های خیسِ خاطراتِ من اگر آمدی ...
برایم یک سنجاق بیاور ...
که موهایم را... ردّ دستهایت را ... باد نبرد ...
...یک چتر
... تا شمارِ بارانی های بی تو را بشمارم
و یک ساز دهنی ... که در تنهایی صدای دوست داشتنت را داشته باشم
...
Dec 30, 2010